
هوالحی
چندی است که دل با غم جانانه بسازد
در کنج خرابات شبی بی می و پیمانه بسازد
می سوزد از این غربت و این آتش هجران
شاید که سحر ساقی میخانه بسازد
گیرد به کرم دست همه دیر نشینان
من نیز خرابم ، کرمش خانه بسازد
گفتم چه کنم تا به سحر با دل ویران
گفتا ! بخوانش به دعا ،شاه کریمانه بسازد
میخانه و مسجد همگی جای سجودند
آگاه خرابات زعشق است که افسانه بسازد
عاشق شده ام تا ببرم گوهر مقصود
مقصود نه آن( لاله) و گل بود که دردانه بسازد