تبليغاتX
شهاب وشهریار - خونین کفنان
(وحید رضا بوربور)(لاله)

هوالحی

چندی است که دل با غم جانانه بسازد

در کنج خرابات شبی بی می و پیمانه بسازد

می سوزد از این غربت و این آتش هجران

شاید که سحر  ساقی میخانه بسازد

گیرد به کرم دست همه دیر نشینان

من نیز خرابم ، کرمش خانه بسازد

گفتم چه کنم تا به سحر با دل ویران

گفتا ! بخوانش به دعا ،شاه کریمانه بسازد

میخانه و مسجد همگی جای سجودند

آگاه خرابات زعشق است که افسانه بسازد

عاشق شده ام تا ببرم گوهر مقصود

مقصود نه آن( لاله)  و گل بود که دردانه بسازد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 16:10  توسط وحیدرضا بور بور   |