هوالحی
دل شیدایی من عاشق بی چون و چراست
گرچه طوفانی و ابری است ولی پا بر جاست
می شود باز کویری و دلم میداند....
همه از دوری یاران قدیم دریاست
شعله ور از عطش آتش عشقم امروز
گر چه خاکستری ام باز دل من آنجاست
چهراه م زردو دلم درد و سراپایم سرد
این همه عارضه ی ماندن در این دنیاست
سر خوش آن دل که به امید سحر بیدار است
خواب بیداری من بین که سراسر رویاست
می خورد خون جگر (لاله) و خوش می سوزد
که چرا در قفس خاک و کویری تنهاست ....