
هوالحی
....تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن...
!!!!!!!و اما عشق!!!!!!!!
وآن نقطه ای است که از ازل با انسان همراه بود نه آن همراهی که اورا از تنهایی بیرون آورد
بلکه اورا تنها سازد
چون هر کس این نقطه در دلش نشست . اول به خودش بالید که چه نیکو شد
ولی بعد از چند روزی تازه فهمید که گرفتار شده است
تدبیری اندیشید که از دیگران کمک بگیرد برای همین مقصود به منازل متفاوت سر کشید
در مسیر هر منزل سری بر او آشکار گشت و آتش این عشق همچنان شعله ور تر شد
تا به این نتیجه رسید که از شهر خود سفر کند و خود را به فراموشی بسپارد
!!! وتا اینجا سفر عشق را رفته بود . اما کجا مسکن گزید درست در وسط نقطه ی عشق
. که آغاز راه بود
او در این آتش آنچنان غرق شد که پنداشت خودش عشق است و آن شهری که
منزل ها برایش پیموده چیزی به غیر از خودش نیست
...........این جا بود که فریا د بر آورد انالحق..........
و چون به تنهای یکتا ملحق شده بود تنهایی را پیشه کرد و به شهر خود باز گشت
کاملی باید در او جانی شگرف تا کند غواصی این بحر ژرف
القصه اگرفرصتی پیش آمد در دیدار بعدی ضمن نگاهی به اسفار اربعه به شنیدن
. گفتاری از بزرگان در باره هفت شهر عشق می نشینیم
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
در اصل حل مسئله عشق کس نکرد یا ما بدان دقیقه ی مشکل نمی رسیم
...... دست حق به همراهتان .......