تبليغاتX
شهاب وشهریار
(وحید رضا بوربور)(لاله)

هوالحی

چندی است که دل با غم جانانه بسازد

در کنج خرابات شبی بی می و پیمانه بسازد

می سوزد از این غربت و این آتش هجران

شاید که سحر  ساقی میخانه بسازد

گیرد به کرم دست همه دیر نشینان

من نیز خرابم ، کرمش خانه بسازد

گفتم چه کنم تا به سحر با دل ویران

گفتا ! بخوانش به دعا ،شاه کریمانه بسازد

میخانه و مسجد همگی جای سجودند

آگاه خرابات زعشق است که افسانه بسازد

عاشق شده ام تا ببرم گوهر مقصود

مقصود نه آن( لاله)  و گل بود که دردانه بسازد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 16:10  توسط وحیدرضا بور بور   | 

هوالحی 

گر چه لبريز غزل مي شوم از شور تو باز
مي شوم باز خمار از تو و ازصور تو باز
میشوم مست غزل های شرار انگیزت
می خورم نيز از آن باده ی پر نور تو باز
هر شبم صبح شود باز به امید وصال
بروم گرز سر کوی تو ؛ مخمور تو باز
تا سحر در پی آنم که ببوسم رویت
گر نبوسم چه کنم با رخ پر نور تو باز
میتوانی بکشی از غم هجرت همه روز
خون من هست حلال تو ومنظور تو باز
تو سلیمانی ومن خاک رهت می گردم
چون که وصلم برسد شادم و مسرور تو باز
همچو خورشید ی و از روز ازل گرد توام
(لاله) وش تا به ابد منتظر نورتو باز

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 9:46  توسط وحیدرضا بور بور   |