تبليغاتX
شهاب وشهریار
(وحید رضا بوربور)(لاله)

هوالحی

دل شیدایی من عاشق بی چون و چراست
گرچه طوفانی و ابری است ولی پا بر جاست

می شود باز کویری و دلم میداند....
همه از دوری یاران قدیم دریاست

شعله ور از عطش آتش عشقم امروز
گر چه خاکستری ام باز دل من آنجاست

چهراه م زردو دلم درد و سراپایم سرد
این همه عارضه ی ماندن در این دنیاست

سر خوش آن دل که به امید سحر بیدار است
خواب بیداری من بین که سراسر رویاست

می خورد خون جگر (لاله) و خوش می سوزد
که چرا در قفس خاک و کویری تنهاست ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 11:15  توسط وحیدرضا بور بور   | 

هوالحی

....تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن...  

!!!!!!!و اما عشق!!!!!!!!

وآن نقطه ای است که از ازل با انسان همراه بود نه آن همراهی که اورا از تنهایی بیرون آورد

بلکه اورا تنها سازد

چون هر کس این نقطه در دلش نشست . اول به خودش بالید که چه نیکو شد

ولی بعد از چند روزی تازه فهمید که گرفتار شده است  

تدبیری اندیشید که از دیگران کمک بگیرد برای همین مقصود به منازل متفاوت سر کشید

 در مسیر هر منزل سری بر او آشکار گشت و  آتش این عشق همچنان شعله ور تر شد

تا به این نتیجه رسید که از شهر خود سفر کند و خود را به فراموشی بسپارد 

!!! وتا اینجا سفر عشق را رفته بود . اما کجا مسکن گزید   درست در وسط نقطه ی عشق  

. که آغاز راه بود

 او در این آتش آنچنان غرق شد  که پنداشت خودش عشق  است و آن شهری که

منزل ها برایش پیموده چیزی به غیر از خودش نیست

...........این جا بود که فریا د بر آورد انالحق..........

و چون به تنهای یکتا ملحق شده بود‌  تنهایی را پیشه کرد و به شهر خود باز گشت

کاملی باید در او جانی شگرف        تا کند غواصی این بحر ژرف 

القصه اگرفرصتی پیش آمد در دیدار بعدی ضمن نگاهی به اسفار اربعه به شنیدن 

. گفتاری از بزرگان در باره هفت شهر عشق می نشینیم

 هفت شهر عشق را عطار گشت         ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

در اصل حل مسئله عشق کس نکرد          یا ما بدان دقیقه ی مشکل نمی رسیم

...... دست حق به همراهتان  .......

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 15:39  توسط وحیدرضا بور بور   | 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 14:54  توسط وحیدرضا بور بور   | 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 14:42  توسط وحیدرضا بور بور  

 

هوالحی

که داند که این عمر با من کند سرگرانی
گهی داغ حسرت ،زمانی به یاد جوانی

بهارش به غفلت گذشت و زمستانش اکنون
بلرزد ،به یک بهمن و رعشه آسمانی

زخاکم کنون بوی مستی نیاید ،نشاید
که پیرم نگیرد به دامان سر مهر بانی

هلا باده نوشان شهد شهادت کجائید
که من خسته و تشنه ام مانده از کاروانی

کجا فرودینم خزان شد که آنجا بروید
زخاکم گل و نرگس و (لاله )ی ارغوانی

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 14:37  توسط وحیدرضا بور بور   | 

 

 هوالحی

به بالینم سحر گه یار آمد              بشارت داد کی غمخوار آمد

گرفتم باده گلگون زدستش           چو نوشیدم دلم هشیار آمد

چها بود باده ی عشق خمینی      که هر کس نوش کرد بیدار آمد

مرا یاد شهیدان سینه سوزاند         که فریاد از دل بیمار آمد

خزانی (لاله)را پژمرد و افسرد         رخش زردو دلش بیمار آمد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 13:27  توسط وحیدرضا بور بور   | 

همیشه مثل عقاب با عزت وسر افراز زندگی کن

نه مثل کلاغ سیاه طولانی

مر گ با عزت بهتر از زند گی با ذلت وطولانی است

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:28  توسط وحیدرضا بور بور   |