با لاله که گفت حال ما را که چنین
د ل سوخته و غر ق به خون می آ ید
(گفتگوي سرو و لاله مجنون )
در حکايتها آورده اند روزي روزگاري سرو از لاله مجنون پرسيد همسايه خوبم چرا سر به زير انداختي نظري به لاله ومن کن ببين آسمان را مي نگريم تو و بيد مجنون هم ساعتي به بالا نظر کنيد .ما همگي باهم عاشق بوديم .
پاسخ شنيد :آنروز که با لاله و تو وبيد مجنون در پي شهيدان بوديم من وبيد هر دو غافل ،زمين را جستجو کرديم و تو و لاله آسمان را پي شهيدان گشتيد .
شما زودتر از ما به حقيقت شهيدان پي برديد . براي اين راست قامتيد و هرگز از آنان روي برنمي داريد ، وما شرمنده غفلت مان شديم واز اين شرمندگي ..........
و.... ..آري مجنون بودن حق ماست
مخور به مرگ شهيدان کوي عشق افسوس
که دوستان حقيقي به دوست پيوستند
(لاله)


گفتا به گل سرخ که شرمت نايد پيش از تو گل زرد به بازار آيد؟
گفتا که حديث شه مگر نشنيدي رجاله به پيش و شه به بازارآيد
.............
سيصدگل سرخ ويک گل نصراني ما را ز سر بريده مي ترساني
ما گر ز سر بريده مي ترسيديم درمحفل عاشقان نمي رقصيديم